Posts
Followers
Followed
به بهانهی صعود به گاشربروم یک، سال ۱۳۸۳… یک گام مانده به قله، که بهمن غولآسای هیمالیا، «محمد» و «مقبل» را از ما گرفت و تاریخ، یکی از بزرگترین امدادهای کوهنوردی ایران به دست جوانان این سرزمین رقم خورد؛ به عهدی نانوشته که رفیق را در کوه تنها نمیگذاریم. بخت یارمان نبود… پس از آن امداد سخت و طاقتفرسا، که مرگ در هر لحظهاش سایه انداخته بود، محمد تاب نیاورد و در بیمارستان شفا در پاکستان، تنهایمان گذاشت. محمد… در هر صعود، پس از رفتنت، بهویژه در جایگاههای سخت، آنجا که به بنبست فکری میرسیم، یاد تو، و خوشفکریهای ناب و رفاقت بیمانندت اشک بر چشمم مینشاند. یادم هست، در هر جا که نیاز به یار وفادار بود، نفر اولی که به ذهنم میرسید، تو بودی… نه فقط بهخاطر قدرت بیهمتایت، که بیشتر بهخاطر حُسن انجام کارت؛ هر کاری که به دست میگرفتی، تا آخر خط میرفتی. در گاشربروم یک، در آن طوفان و برف بیامان، بیشتر از آنکه به صعود خود بیندیشی، فکر شادی بچهها و اقبالِ سرپرست برنامه بودی… که شاید با صعودت، خستگی روزهای طاقتفرسای هیمالیای پاکستان از تنشان بیرون رود. بگذار صادقانه بگویم… نمونهی انسانهایی چون تو دیگر تکرار نشد و بعید است تا همیشه تاریخ تکرار شود. با رفتنت، جسارت، مردانگی و پاکی را تمام کردی. روحت شاد، ای عاشق پرواز، ای یگانهی دردآشنا… رفیقت حسن
2025-08-17
روایت یک روز بیتکرار – فریسولو علمکوه، مسیر هاری روست محمدحسن نجاریان – نیمه مرداد ۱۳۷۳ – علمچال، ۴۱۵۰ متر صبح. علمچال بوی سردی داشت؛ بوی برفهای مانده و سنگهای خیس. هوا نمناک بود و ساکت، سکوتی که فقط گاهبهگاه با صدای کلاغ سیاه شکسته میشد؛ صدایی که همیشه در جان سنگنوردان میپیچد. به آرامی خود را از شَر یخچال وشکاف یخچال، به ابتدای مسیر رساندم. دلهره، چون دستی نامرئی بر شانهام، حضور داشت. آب دهانم را فرو دادم. در دل گفتم: امروز باید با تمام وجود زندگی کنم. دویست متر نخست را سریع بالا رفتم. بدن گرم شده بود و حالا زیر کلاهک بزرگ فرانسویها ایستاده بودم؛ جایی با درجهای نزدیک به 5.11d.دو سنگنورد کرمانشاهی نگاهم میکردند؛ نگاهی پر از تعجب و گرما، مثل نسیمی که خستگی را میشوید. پایم را روی برف مانده از زمستان گذاشتم. بیصدا، بیحرکت، نفسهایم در گلو سنگین شده بود. کف کتانی سنگ را با دقت تمیز کردم. دیواره زیر پا، آسمان بالای سر، و من… نیمهمعلق بین زمین و آسمان. باز همان صدای کلاغ؛ آشنایی قدیمی که انگار امروز آمده بود تا شاهد باشد. به لب کلاهک رسیده بودم، انگار مسیر با من بازی میکند. دست راست را در گیرهای مطمئن جا داده. پایم را تا حد ممکن بالا آورده با حرکتی مورب، دستم را به گیره بعدی رساندم. ناچارم پا را روی میخ انیورسال پایین بگذارم؛ در فریسولو این یک خطای خطر آفرین محسوب می شود. چارهای نبود. وزن را بر دست راست انداخته، دست چپ را به گیرهای نهچندان مطمئن رساندم، و پای راست مثل یاری وفادار همراهم ماند. فکر دیگری جز «عبور» در ذهنم نبود. از گوشه چپ و بخش منفیشکل کلاهک گذشتم. رها. بخش مهم قصه تمام شد. به تنوره کوچک نیملاخ رسیدم. از اینجا مسیر با چند میانی و بُلت، به سمت راست و رخ صاف و صیقلی کلاهک پیچیده و به کارگاه دو میخ ختم میشود، اما امروز من بیابزار بودم؛ و این یعنی باید راه دیگری باید رفت. چشمها مسیر تازهای را جستوجو کردند. مستقیم می روم؛ راهی حدود ۱۵ متر که از کنار کارگاه میگذرد و به زیر کلاهک کوچک میرسد. سر انگشت کشیدم به جایی که هنوز ردی از صعود انسانی نداشت. سنگها خاموش بودند، اما در دلشان صدایم را میشنیدم: امروز، فقط من و تو. ادامه روایت در وبلاگ: https://sakhtone1.blogfa.com/post/2
2025-08-11
بهنام علمکوه، شانهی استوار هستی… هنوز نفس کوه گرم است، عقابش میتازد، رودهایش میغرند، و دیوارهاش، نگین درخشان چهارم جهان، پذیرای عاشقان است. سپاس از شما دوستان جان، که با دل و همت، زنجیرهای از ایمان، تلاش و رفاقت بافتهاید. حضور مهربانتان در این مسیر، به این صعود معنا داد. یاد کنیم از تلخیها و تنشهایی که در کنارمان رخ داد، و بیاموزیم: موفقیت، در گرو آموزش، برنامهریزی و باور تیمیست. و ای کاش بیاموزیم از کوه، استواری، صبوری، آرامش — حتی زباله — را بازگردانیم. کوهستان نه سطل زباله دارد، نه فراموشی… سپاس از خانواده همیشههمراه اورست ۷۷ که ما را تنها نگذاشتید. با مهر و امید، در سایهسار قلهها…
2025-08-03
چهل روز از پرواز غریبانهی عزت گذشت؛ عزتی که با شکوه زیست، در کنار فرزندانی از تبار ایمان و خانوادهای از جنس باور. اکنون، در روز سرور خفتگان، در میان یاران دیرین، همنوردان وفادار و دلسپردگان مشتاق، عزت فرزام را بدرقه میکنیم؛ همان که هر دل سپرده ی، جرعهای از مهر و نیکیاش نوشیده است. بدرود ای پیر عاشق البرز، ای روح بلندِ آشنا با قلهها و قداستها. فرزاد و فرهاد، تا همیشه به نام تو خواهند بالید. بدرود، ای ترانهی ماندگار بهاران... با ارادت حسن نجاریان
2025-07-17
۲۹ مرداد رسیدن مرز ۳۰ مرداد ترکیه ۳۱ شروع کوهنوردی تا کمپ یک ۱ شهریور کمپ دو ۲ شهریور صعود و برگشت هتل ۳ شهر کردی برگشت ایران خدمات : ترانسفر داخل ترکیه از مرز به هتل ، کوه و بلعکس هتل دو شب با وای فای و صبحانه حمل بار سه روز اختصاصی ده ک یک وعده شام بیمه حضور راهنمای ملی پک امداد و بیسیم دیپلم باشگاهی مشاوره مجوزها راهنمای شهر گردی رد یاب کنترل تیم از ایران عهده مسافر : رسیدن به مرز ( در بازرگان پارکینگ هست) امکان رسیدن به ماکو با اتوبوس هست خروجی تغذیه برنامه لوازم برنامه هزینه امداد و بیمارستان هزینه بازدید اماکن سفارش اطاق ویژه و تکی همراه داشتن پاسپورت با شش ماه اعتبار ?هزینه ۲۳۰ دلار
2025-07-09
عهده مسافر : رسیدن به مرز ( در بازرگان پارکینگ هست) امکان رسیدن به ماکو با اتوبوس هست خروجی تغذیه برنامه لوازم برنامه هزینه امداد و بیمارستان هزینه بازدید اماکن خدمات خودرو تا اولین شهر رفت برگشت هتل دو شب با وای فای صبحانه خودرو تا پای کار و برگشت یک وعده شام بیمه حضور راهنمای ملی پک امداد و بیسیم دیپلم باشگاهی مشاوره راهنمای شهر گردی ?هزینه ۲۳۰ دلار
2025-07-07
تولدمه... حُضار میگن تو، خونگرمترین و دلپاکترین عزیز این سالی، تیر ماهیِ منی... سپاسگزارم، که واژههامو دلنشینتر کرد. اما با مرام داشتم فکر میکردم... راستی چرا چشم باز کردم؟ چرا از همون ابتدا،، با سختی، با درد، با کتک، با زخم، با استخونی ترکخورده، با کودکیای که هیچوقت نبود، پا گذاشتم توی دنیای بزرگسالی؟ با گُرده ی خودم کوله میکشیدم، از یک جانپناه به جانپناه دیگه. دیوارها، سفرهی دلشون رو پهن میکردن، تا زوایای تاریک و روشن منو بسنجن. سنگهای سخت و کوتاه رو بالا رفتم،، تا رسیدم به بلندترینهاش... کنار نصیحتهای کلاغِ شیطان، و درسهای بیهمتایش. تا اینکه روزی، خدای کوهها خواست، و چند انسان شریف، کمک راهم شدند. قدم گذاشتم در راهِ آرزوی همهی کوهنوردهای جانخسته. همیشه خواستم با فکر خودم بایستم، نه نونی قرض گرفتم، نه چاپلوسی کردم. و کوههای بلند...، بوسهگاه افتخارم شدند. اما حالا... در میانهی این بحران عده ی عقده ی از آن سوی مرزها هست و نیست ما رو از بالا له کردند. حتی اگر امروز صلح بشه، تا سالها باید با گوشت و خونمون، تاوان پس بدیم... و این، سهم ما نبود. ما، مردمانِ گشت و خندهایم، هستیم. بودیم. اما سختی، هی تلاش میکنه ما رو ببَره. خونههامون، خاطرههامون، همه رو رها کردیم با قلبی غمگین. رفتیم چند روزی دور از شهر... که شاید، شاید آروم بگیریم... اما یک روز، چماقدارانی با خشم اومدن بساط ما سه تا بیگناه رو بهم زدند... از آسمون بالا سَرمون، موشک رفت... روز دیگه کنار جاده ایستادیم، هواخوری ساده... انگار جن ظاهر شده بود — یه مأمور مخفی مسلح سایهمون شد. گفتیم بریم یه گوشهی امنتر... اما گروهی سیاهپوش، تا دندان مسلح، حمله کردن... بابا این چه تولدیه؟ اصلاً واسه چی من به دنیا اومدم؟ که چی بشه؟ این چه زنجیری بود که واسهمون بافتی، روزگار؟ عمو زنجیر باف
2025-06-22
درود بر نفس های به شماره افتاده دوستان همنوردان عزیزان جان در دقایق و ثانیه های نفس گیری درگیر هستیم الهی به حق تمامی خوشی های که با هم کردیم و داشتیم به سلامت از این بحران گذر کنیم و باز هم گل خنده ی همه ی شما را به قلب نشانم تقاضای عاجزانه دارم مهربانی کنید کینه بشویید عشق بورزید مواظب خودتان باشید و زنده بمونید همین دلم براتون تنگ میشه وقتی مدتی از هم بی خبریم. ما ملت بزرگ، مظلوم و در واقع بی پناهیم در طول تاریخ ، خیلی به ما ظلم شده اما بلند شدیم. نفس کشیدیم و جام زندگی را مشتاقانه سر کشیدیم. ح.نجاریان
2025-06-18
Get precise information on the language and nationality of @hassan_najjarian audience. Social Auditor report shows top-10 languages, top-10 countries, and top-15 cities. Find out interests, popular tags, and hashtags among your target audience.
Audit @hassan_najjarian for fake followers, likes and comments. The report will show the percentage of mass and shadow followers, suspicious comments, likes and the number of quality and active followers.
Reach your exact target – check the age and gender among @hassan_najjarian audience. Social Auditor full report shows the percentage of each age and gender group by total, quality, and active followers.